تبليغاتX
چکاد
نامه را آهسته بگشا دل در آن پیچیده ام
اگر یادتان بود

           و

              باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط چکاد  | 

 

ساحـل افتاده گفت: گرچه بسـی زیستـم

هیچ نه معلـوم شد، آه که من  کــیستم

موج ز خود رفته ای تـیزخرامید وگفـت:

هستــم اگر میـروم، گر نـروم نیستـــــم


۱)تشکر از ماهور عزیز به خاطر محبتی که به من دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط چکاد  | 

 

مثلا مقدمه:

لازم است یادآوری کنم که نوشته زیر با عنوان "بله من قاتلم" از جمله نوشته هایی بود که هرگز تصمیم به خواندن آن برای کسی نداشتم اما بخاطر دوست عزیزم (...)  آنرا به همان صورتی که بود اینجا گذاشتم. بزودی ادامه جلسه محاکمه  را و باقی ماجرا را پس از اندکی خود سانسوری اضافه خواهم نمود .  مشروط بر بقا                                                                                        

 

 --------------------------------------------------------

 

کودکانم را به پارک برده بودم،گرم بازی شده بودند و با هم عمو زنجیر باف می خواندیم. رویا از سرسره خوشی های خیالین سرمی خورد و به پایین می آمد. کودک درونم سوار بر چرخ و فلک تکرار گاهی هم سوار بر الاکلنگ،الاکلنگی که همواره یک طرفش سنگین تر بود،طفلک ها هرگز نتوانسته بودند قسمت شاد این الاکلنگ را به زمین برساند و همیشه این غم سنگین بود که نظم بازی را به هم میزد هر چه بود بازی بود و فریاد،گاهی میخواندیم :چشم چشم دو ابرو...

...(اتل متل جدایی)(نا مهربون کجایی؟)

وباز هم عمو زنجیرباف...زنجیر منو بافتی؟...پشت کوه انداختی؟

معصومانه بی خبر از زنجیر و زنجیرباف غرق در بازی بودند و من هم غرق ...

غرق در مرداب همیشگی بودم همان که سالها میزبانم بود.دیر زمانی بود در غلظت این سیال غوطه می خوردم دیگر خود را بخشی از آن می پنداشتم،راستش خیلی هم ناراحت نبودم.چراکه این غوطه وری نوعی مصونیت برایم آورده بود.با وجودش از بسیاری فشارهای پیرامونی در امان بودم، کمتر صدایی می شنیدم یا چیزی میدیدم.ناگهان همهمه ای گنگ ومبهم از دور دستی آشنا به گوش میرسید.توجهی نکردم،سعی در ادامه بازی کودکانه در گهواره خیال داشتم.صدا نزدیک و نزدیک تر میشد.احساس خوبی نداشتم.بناچارسعی کردم کمی از خیال فاصله بگیرم تا مبادا به کودک درونم و یا رویایم آسیبی رسد.فوج صداها نزدیک شده بود و خروشان بود.گویا عده زیادی همزمان فریاد میکشیدند.در زمان کمی افکار زیادی رژه رفت همیشه همین طور است تصوراتی که برای تصویر هر یک ساعت ها و شاید هم روزها زمان لازم است در لحظات التهاب و آشوب در کسر ناچیزی از ثانیه پله پله و طبقه به طبقه بر روی هم می نشینند و آسمانخراشی از تشویش بر خاک سست ؟ و بستر لرزان ؟ بنا  می نهند. فکر کردم شاید انقلاب شده،سیل آمده، زلزله؟ ویا ؟...

حالا دیگر صداها بقدری نزدیک شده بود که میشد فهمیدچه خبر است.عده بیشماری خشمگین و پر خروش،به تنگ آمده از بیداد برای مجازات ستمگری جوشیده اند. به خود گفتم:بیچاره ها چه زجری چه رنجی کشیده اند که اینگونه خروشیده اند؟ حتما آنها هم چون من شکنجه ای دایمی را تحمل می کنند.شاید بهتر به آنها بپیوندم؟اما نه ،قصه من که با همه متفاوت است،اصلا به من چه؟؟؟؟؟؟؟

صدای مرده باد مرده باد، ننگت باد،جنایتکار،بیرحم ،ویرانگر و ... میشنیدم.به وضوح میدیدم که تابوتی را بدوش میکشند و پیش می آیند.در دست بعضی ها هم رشته های تار سپید رنگی بود و پیشاپیش آنان نیز پلاکاردی که بر روی آن نوشته شده بود: "نه این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست" کنجکاو شده بودم و با حیرت نگاهشان میکردم.میدیدم که به سرعت پیش می آیند کناری ایستادم که سد راهشان نشوم و زیر دست و پایشان نمانم ناگهان یکی از میان جمعیت فریاد کشید:خودشه........اوناهاش ........ نذارید فرار کنه .....بگیریدش.....

حیرت زده و با چشمانی پر از سوال به دنبال یافتن آن جنایتکار بودم.دلم میخواست بدانم آن ظالمی که این همه ظلم و ستم کرده و بسیاری را خون به جگر کیست؟  مسیر نگاهشان را دنبال کردم.به جایی ایستاده بودم رسیدم. با دقت اطرافم را بررسی کردم،تعجب کردم کسی نبود،فقط من بودم و من .ترسی سوزاننده چون گدازه های آتشفشانی از درونم فوران میکرد و به درونم میریخت. یعنی من....جنایتکار؟!...قاتل؟!...بی رحم؟!...چرا؟مگر من چه گناهی کرده بودم؟من که با کسی کاری ندارم! اینان برای چه در پی من هستند؟ من که کسی را نکشته ام! اصلا تابوت مال کیست؟داخلش چیست؟واقعا من قاتلم؟ آن رشته های سپید چیست؟کدام برف دیگر نمی ایستد؟ حال عجیبی داشتم بند بند پیکرم هر یک حس و هوایی دیگر داشت: گیج ، منگ ، ترس ، بغض ، سرم سنگین بود و منگ، منگی از آن نوعی که تازه از خواب بیدار میشوی.چشمانم گیج و سرگردان بود سرگردانی از جنس بعد از چرخ وفلک سواری.گلویم را بغض تلخی بزرگتر از آسمان به سختی میفشرد، مثل بغض محکوم بی گناه. پاهایم از ترس میلرزید،ارتعاشی از نوع کمان حلاج پر کینه، لرزشی مرگبار یاد آور واپسین لرزیدن پیش از انجماد. پیشتر نیز تلخی طعم بی دفاع متهم شدن،زبان بسته محکوم شدن و بی گناه کیفر شدن را چشیده بودم.تیزی فکر تکرار تا عمق ناشناخته ام نفوذ میکرد و میبرید

برآیند همه این احساس فقط یک چیز بود........فرار

باید کاری میکردم باید فرار میکردم.اصلا چرا فرار نکنم؟من که سالهاست از ...م میگریزم کدام رشته ایست تا مانع از فرارم گردد؟ دیرگاهیست که خانه بر دوش بسته ام و همسفر امواجم،از آن زمان که سیل ویرانگر ... خانه بدوشم و دیگرغم سیلاب ندارم

لحظه لحظه مهاجمین نزدیکتر میشدند، درنگ جایز نبود.پا به فرار گذاشتم.اما به کجا؟ کدام جهت ؟ کدام راه ؟ کدام...؟ بی هدف میگریختم ، به پشت سر نگاهی نمیکردم، شنیده بودم که شکارچیان آهو را زمانی ...................که به عقب می نگرد...........

گریزان بودم و در اندیشه یافتن مامن مناسبی. نمیدانم چرا در این لحظات مدام تصویر لاک پشت را میدیدم . از خودم بدم آمد.حالا که باید فکرم کار کند ،به همه چیز می اندیشد الا آنچه که باید. بجای آنکه راه فرار را نشانم دهد مدام به حلزون و لاک پشت و ... می اندیشد. امان از اندیشه وقت نشناس ،شاید هم سرعت فرار کردنم یادآور لاک پشت و حلزون است؟! اما نه ... حتما ... لاک پشت...  فهمیدم... فهمیدم...باز هم باید به آنجا بروم.همان جزیره همیشگی اما من که تازه از آنجا بیرون آمده ام چه سالهایی که در انتظار عبور قایقی از این اطراف بودم. یعنی دوباره ؟ چاره ای نبود تنها دری بود که به رویم گشوده بود. بسمت سنگر میهمان نوازم دویدم.چه خوب که لااقل این درب برویم باز است.همان مامن هزار تویی که هیچ کسی بلدش نبود. خودم پیدایش کرده بودم و اسمش را هم گذاشته بودم "پیله من"

نفس زنان داخل شدم.کمی خیالم راحت شد.هزارتوی تاریک با دیوارهای سیاه و دوده گرفته که خبر از بارها تنها سوختنش میداد. دخمه ای دقیقا به ابعاد خود من، انگار برای من تراشیده شده بود، مامنی عجیب،آخرین پناهگاه، خانه ای که هر گاه به درونش می سریدم آرامشی تکرار نشدنی را تجربه میکردم.اگر چه نور خورشید هرگز بدرونش نمی تابید اما از شر تیک تاک لعنتی ساعت خلاصی داشتم. سلولی که خستگی نداشت، گرسنه نمی شدم و هیچ گونه مزاحمی را حس نمی کردم. هر چه بود از اسارت بهتر بود.حالا که از شر آن مهاجمین خشمگین راحت شده بودم نفس راحتی کشیدم، باور نمی شد که با خوش شانسی از دست آنها فرار کرده باشم!پس بالاخره من هم شانس را دیدم؟! عجیب بودو باور نکردنی!شاید به همین خاطر بود که خندیدم

... وای خندیدم؟ پس در و دیوار اینجا هم با صدای خنده آشنا شدند! حتما خیلی تعجب میکنند؟ حق دارند.با اینکه مدت زیادی اینجا سکونت داشته ام اما هرگز در مورد خنده چیزی به آنها نگفته ام. صدای خنده مدام به در و دیوار میخورد و منعکس میشد. دیوارهای بیچاره مثل کودکانی بودند که بازیچه ای را برای اولین باردیده اند و مدام از این سو به آن سو پرتابش می کردند. شاید همین بود که از صدای بازتاب خنده که لحظه به لحظه رو به تزاید بود ناراحت نشدم. شاید هم داشتند سرزنشم میکردند و میگفتند:چرا بیرون رفتی؟مگر نمیدانی آنجا چه خبر است؟نکند فراموش کردی که اینجا پناهنده شده ای؟ دلت برای هوای مسموم بیرون تنگ شده است؟به همین زودی فراموش کردی چه بر سرت آمده بود؟ به یاد آوردم آن لحظاتی را که نیم جانم را به این گوشه رساندم.امیدی به زنده ماندن نداشتم.اما همین عدم جاذبه، آزادی و رهایی این دخمه،نبودن بایدها و بودن نبایدها، بی وزنی ناشی از خلاء ، درمانی شد بر همه فرورفتگی هایی که فشار پیکانها بر بودنم آورده بود.

همان پیکان ها که با ضرایبی با نماد (-) هر چه  که (+)  بود حذف میکردند  برای رساندن این معادله به صفر، تا که پایان مجهولی دیگر را بجای معلوم کردن معدوم کنند.

پیکان هایی که بودنم را تا لبه دره نبودن به عقب راند و آخرین تلاشهایم برای نرسیدن به هیچ بی تاثیر شد و ... سقوط..............................

ناگهان خارج قسمت ناچیزی(برجای مانده از تقسیم های پیشین) در میان هوا و زمین دستم را گرفت و در مسیره جزیره قرارم داد. جزیره ای که نام آن را "پیله تنهایی" گذاشتم.همین جایی که حالا صدای خنده طنین انداز شده است. پژواک خنده ها به طرز وحشت انگیزی فضا را پر کرده بود وبلندتر میشد. کم کمک رنگ خنده از آن رنگ می باخت ولحظه به لحظه هراس انگیز تر میشد.برای اولین بار بود که در سنگرم احساس ترس به من نزدیک میشد و با نزدیک شدنش کورسوی امیدی را که برای مبادا پنهان کرده بودم فراری میداد. دلم میخواست فریاد بکشم تحمل نداشتم، نمی توانستم باور کنم. خیلی چیزها را از دست داده بودم اما این یکی را نمی توانستم، این آخرین سنگرم بود.آخرین امید...آخرین اماحقیقت داشت.آخرین سنگرم درحال سقوط بود.نیستی پشت سنگربود. صدای خوفناکی که از خنده زاییده شده بود حالا سرباز پیروزمندی بود و  درآمد سرود فتح و پیروزی سر میداد اگر چه این نوا در گوش من نغمه پایانی بود. باورم نمیشد که در آخرین نبرد اینگونه برق آسا بشکنم.بدون هیچ تلاشی برای ماندن. بارها با خنده و خنده های بسیاری جنگیده بودم وقدمی پا پس نگذاشته بودم مگر من نبودم که بارها با دست خالی و بی سلاح  شبیخون ناجوانمردانه اش را در هم شکسته بودم. آهای زخمهای بی شمارم شما بگویید. شما که مدال های شجاعت و نشان های بارها پیروزی هستید. زخم عمیق تو بگو یادت نیست وقتی که ... پس چرا حالا چنین آسان پذیرای شکست شدیم؟ تاول دست بی هم دستم ... تو بگو...   بارها شور بختی و سیاهی را دیده ام که از درون خنده ای متولد می شوند . زخمی عمیق نیشخندی به روحم سوهان کشید ، ریشخندی آزردم ، گرمی و مهر آخرین شکرخندی مرا شکست و آنگاه که از سر ناتوانی در تغییر ، تلخی لبخندی بر لبم نشست ، بر باد رفتم و این بار هم باز این خنده ای بود که پیام آور آخرین شکست بود

حالا دیگر صدای همهمه ها بود که از درون خنده می آمد... همهمه ... خروش... خائن... از درون به من حمله شده بود. اما مگر من چه کرده بودم که چنین خیانتی به من شده است درنگ جایز نبود.سنگرم لو رفته بود و در محاصر بود. تحمل این وضعیت برای من که همه عمر در جنگ و ستیز بودم غیر ممکن بود.باید پایانی حماسی برای افسانه ام بنویسم.مصمم و استوار برخاستم. به سمت کانون فریادها رفتم وبه رسم جنگجویان نعره زدم که:... منم... من... اما شما کیستید ؟ چه می خواهید؟ دشمنی تان با من برای چیست؟

باز هم همهمه بود و فریاد

از میان جمعیت یکی که به ظاهر از بقیه دنیا دیده تر بودجمعیت را وادار به سکوت کرد و گفت:ما برای انتقام خون عزیزی آمده ایم که به دست تو نابود شده است

با تعجب پرسیدم:شما کیستید؟عزیزتان کیست؟چرا فکر میکنید که من او را کشته ام؟

جمعیت باز هم شروع به همهمه کرد

- دروغ می گوید

- می خواهد از مجازات بگریزد

- همه جنایتکاران همین حرف ها را میزنند

همان مرد اولی گفت:ما برای محاکمه تو آمده ایم دلایلی هم داریم اما به تو هم فرصت دفاع کردن خواهیم داد. بهتر است که از فکر جنگیدن منصرف شوی و منطق را پذیرا باشی

گفتم:اما من هرگز بی گناهی را نکشته ام

مرد موقر گفت:خوب برای همین است که می گویم فرصت دفاع در برابر اتهام داری

فریاد زدم:اما من که شکست نخورده ام که شما بتوانید مرا محاکمه کنید

جوابم داد:منظورم مذاکره است نه محاکمه و از طرفی هم گمان میکنی که شکست نخورده ای در حالی که سالهاست... کمی فکر کردم. پر بدک نمیگفت.پذیرفتم

پیرمرد به چرخ و فلکی که گوشه پارک افتاده بود اشاره کرد وگفت: بیا میزگرد خوبی به نظر میرسد.چرخنده و یکسان . همراهانش را نیز به نشستن دورتادور آن دعوت کرد. به نزدیکشان رفتم کنجکاوانه به تابوت نگاهی کردم و از همان مرد اول خواستم که توضیح دهد.پذیرفت و آرام و شمرده شمرده شروع کرد: حاضران در این مکان هریک شکایتی علیه شما دارند و البته اضافه کنم که از آن بدتر اینکه شما مرتکب جنایتی شدید وباعث نابودی عزیزی گرانقدر و تکرار نشدنی شدی وما در را این مصیبت سوگوار و بیقرار نمودی و باعث بارش زود هنگام برفی شدی که پایان نمی پذیرد و گرد سپیدی بر همه جا افشانده و با این وجود مزرعه هیچ کدام از ما دیگر قابل برداشت نیست.

در این لحظه جوانک آشفته حالی که پر هیجان تر از بقیه سخن میگفت وبسیار پر حرارت و جنب و جوش بودفریاد کشید و گفت: اضافه بر اینها من شکایت دیگری هم علیه تو دارم تو که .........

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط چکاد  | 

نوشته های زیر حکایتی است از دفتردوست عزیزم (...) که لطف نمود و اجازه داد تا که در وبلاگم بنویسم. لذا به رسم امانت داری بدون هر گونه دخل و تصرف نقل می کنم:

(۱) 

کجایند؟ چه می کنند؟

روزگار گاه ناجوانمردانه نام و سرنوشت کسانی را به بازی میگیرد. سر و ته طومار حقیقت را قیچی می کند ،آن هم به ستم نه به انصاف. چنین می شود که یکی را به بوته فراموشی می سپرد و پرچم و نام و آوازه دیگری را نا حق به اهتزاز در می آورد و به چشم نگران آیندگان می کشاند، غافل آنکه یکی جوهر، جان و ثمره هستی این دیگری را برای عبور از شط بی گدار زمان سنگ پایاب کرده است.

                                                    یک شنبه ساعت 01:30 بامداد

                                                       .../.../1380 منزل

(۲)

از گذشته گریزان است و به آینده ای دیگر چشم دوخته است او به دنبال گمشده ای می گردد بی آنکه بداند کیست؟ ... چنان در پس رویاهای خود سر در گم، به دنبال ایده آلهای بی حد و مرز زندگی اش می گردد که فرسنگ ها از واقعیت دور افتاده است گاهی چنان غرق در اوهام و احساسات گشته که نمی داند آنچه می خواهد چیست؟ و گاه آنچنان رنج و مشقت چند سال زندگی آزرده اش ساخته که جز به آنچه می خواهد نمی اندیشد و گاه چنان نا امید به آینده می نگرد که گویی سرابی در پیش رو و خرابه ای در پس دارد و گاه چنان جسورانه امیدوار است که می پندارد از پس گرگ صفتان دورانش برمی آید. برای او مهم، رفتن است و پا در جاده غربت گذاشتن و به هیچ وجه به ماندن و ساختن نمی اندیشد و در خود جرات مبارزه را نمی بیند. او نمی داند که براستی و در پس باورهایش چه می گذرد، و به راستی او چه می داند؟ که در آن سوی غربت درها همه بسته و فانوس ها همه شکسته اند؟

                                                          ساعت 12:30 نیمه شب

                                                               .../.../1380

 

پس از خواندن این درد نامه ها آنچه را که بر زبانم جاری شده بود زیر همان صفحه از دفترش اینگونه نوشتم:

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کـرد             چون  بشد  دلبر و با یار وفا دار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار           طالع بی شفقت بین که دراین کارچه کرد

برقی  از منزل لیلی  بدرخشید  سحـــــــــــر            وه که با خرمن مجنون دل افگارچه کرد

فکرعشق آتش غم دردل حافظ زدو سوخت            یار دیرینه  ببینید  که با یار چه  کـــــــرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط چکاد  |